ای جوانمرد بگو كه از كدامین قبیلهای!
میپرسی كه از متناهی چگونه میتوان راهی به سوی نامتناهی جفست؟ این سرّالاسرار خلقت است و گویی تقدیر اینچنین رفته است كه اسرار، اگر چه به بهای سر باختن حسین علیهالسلام، فاش شود.
**********
طرفه خرابآبادی است این سیاره زمین، كه از آن دروازههایی به سوی نامتناهی گشودهاند: بیتالله، كلامالله و ... ثارالله.
اقمار منظومه شمسف ایمان را ببین! آنجا، در طواف بیتالله كه حصن ولایت است و حرم امن لاالهالّاالله.
آنجا سایه بیتالمعمور است و زمین و آسمان در این ناكجا آباد به هم میپیوندند؛ یعنی از آنجا، فراتر از نسبت ها، دروازهای به عالم اطلاق گشوده است و ولی مطلق باید از این باب پای به عالم خاك گذارد؛ یعنی علی علیهالسلام باید در خاك كعبه متولد شود.
امام روح قبله و باطن بیتالله است، اما وااسفا كه ظاهرگرایان از كعبه نیز تنها سنگهای آن را میپرستند.
طرفه خرابآبادی است این سیاره زمین ... كه در طواف شمس به سفری آسمانی میرود، هیچ از خود پرسیدهای كه بر گرد آن طواف میكند و شمسف شمس را نیز شمسی دیگر؛
و همه در طواف شمسف عشق، مشكات نخستین، ولی مطلق.
آه ... دریافتم؛ مقصد این سفر آسمانی تویی.
مقصد تویی و آنان تو را رها كردهاند و بر گرد دیوارهایی سنگی میچرخند!
ای همسفر اینجا حیرتكده عقل است، بر گفردة زمین،
در سفری آسمانی با كهكشانها، در سفری آسمانی كه مقصدش با اوست؛
سفری از ظاهر به باطن،
از بیرون به درون.
**********
جلوه ایمان در چشم آسمانیان نور است، و كفر تاریكی. یعنی كه زمین در چشم آسمانیان، آسمانی دیگر است كه سراج منیرش انسان كامل است و تقدیر آسمان ها - با همه آن عظمت كه شنیدهای - در این سیاره خاك تعین مییابد. مگر نه اینكه خلیفه خدا اینجاست؟
عجبا! روح خدا در خاك تعلق یافته است تا انسان خلق شود.
مگر چیست این خاك، كه شایسته تعلق روح است؛ آن روح آسمانی، آیینهدار طلعتف یار؟
خاك تمثیل فقر است و عبودیت، و آن تعلق یعنی كه غنای مطلق در فقر است، و ولایت در عبودیت؛
و ما خَلَقْتف الْجفنَّ و الْافنْسَ افلّا لفیعْبفدون.
پس چون پیشانی بر خاك افتد، كار جهان به سر انجام میرسد و سفر آسمانی زمین به مقصد میانجامد و ففلكف خلقت بر ساحل آرام ابدیت لنگر میاندازد ...
بر كرانه بیكران دارالقرار،
عفنْدَ مَلیكف مفقْتَدفر.
اكنون سر بردار و بنشین و تشهد بخوان، كه هنگام تأمل در مقام شهود است؛ ای همنشین شاهدان!
ذلفكَ یوْمف الْخفلود، در جنت بقای بعد از فنا.
السلام علیك ایها النبی ... آه دریافتم، پس غایت نماز نیز تویی!
ای مقصد سفر آسمانی،
ای روح قبله، ای مجمع جمیع آنچه سزاوار حمد است،
پس غایت نماز تویی!
**********
سرّالاسرار خلقت این سخن است: فَاَحْبَبْتف َان فاعْرَفْ
اما طلعت شمس باید كه از افق شب باشد،
و یوم الدین از افق لیله القدر،
و نور از افق ظلمت، و عشق از افق هجران، یعنی كه باید در عصری ظاهر شود كه فرعون داعیه «اَنَا َربّفكفمف اَلْاَعْلی» سر داده باشد،
و محمد در عصری كه ابوجهل كلیددار خانه خدا باشد،
و كعبه، خانه توحید، در تملیك بتها،
آه از شفق ... و سرخی شفق، آنگاه كه روز به شب میرسد و خورشیدفلق حق در افق خونین عاشورا غروب میكند و ... شب آغاز میشود!
اما دل به تقدیر بسپار،
شب غشوهای است كه اختران امامت را ظاهر كند.
این سرّالاسرار خلقت است و گویی تقدیر اینچنین رفته است كه اسرار فاش شود، اگر چه به بهای سر باختن حسین علیه السلام.
بگذار فاش گفته شود كه آن كه مسجود ملائكه است حسین است و آدم را ملائك از آن حیث كه واسطه خلقت حسين است، سجده كردند؛
و این سجدهای ازلی است؛ میزان حق،
كه ابلیس را از صف ملائكه طرد میكند.
یعنی كه فطرت عالم بر حبّ حسین و ولایت او شهادت میدهد،
و آن پیمان ازلی - اَلَسْتف بفرَبَّكفمْ قالوا بَلی - عهدی است،
كه خلقت از بنیآدم بر حبّ حسین و یاری او ستانده است.
«خون» با حسین پیمان «ریختن» بسته است، «سر» با حسین پیمان «باختن».
دل تو عرصه ازلی خلقت است.
گوش كن كه چه خوش ترّنمی دارد در تپیدن: حسین، حسین، حسین، حسین،
نمی تپد، بل حسین حسین میكند.
كجاست آن كه زنجیر جاذبه خاك را از پای ارادهاش بگشاید و هجرت كند،
از خود و بستگیهایش،
تا از زمان و مكان فراتر رود و خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برساند و در ركاب امام عشق به شهادت رسد؟
و از آن پس دیگر، این باد نیست كه بر تو میوزد،
این تویی كه بر باد میوزی.
و از آن پس دیگر، آن تویی كه بر زمان میگذری،
و آن تویی كه مكان را تشرّف حضور میبخشی.
یعنی نه اینچنین است كه كربلا شهری در میان شهرها باشد،
و عاشورا روزی در میان روزها؛
زمین سراسر پهن دشت كربلاست و كربلا ما را به خود فرا میخواند.
كربلا ما را به خود فرا میخواند.
آری، پیروزی با ماست، چرا با ماست.
كربلا ما را به خود فرا میخواند و آنسویتر، «قدس» است در اسارت «شیطان» ...
و راه از كربلا میگذرد.
این همه را در متن تاریخ بنگر، مبادا غافل شوی و بيانگاری كه زمان بر تو وفا خواهد كرد و نخواهی مرد؛ نه، زمان بر هیچ كس وفا نمیكند، اما با این همه، زمان بر عاشورا مانده است و تو چه امروز و چه دیروز و چه هزار سال دیگر، یا باید كه در قبیله شیطان داخل شوی و به لشگر یزید بپیوندی، و اگر نه، مرد باشی و در خیل اصحاب حسین علیه السلام، پنجه در پنجه ظلم درافكنی و تا پای خون و جان بایستی.
كربلا ما را به خود فرا میخواند و دلهای مشتاق، همچون كبوتران جَلدف حرم در هوای كربلا پر میكشند. گوش كن! به ندای دلت گوش كن كه حسین حسین میكند و اگر تو كربلایی هستی و سینهات فراخنای آسمان كربلاست و تنت قفسف تنگ نام و ننگ و خور و خواب را نمیپذیرد، به قبلهگاه جبهه رو كن و اگر نه، بمان و ننگف ماندن را بپذیر؛ و بدان كه آبف مانده را مرداب میخوانند.
اما اینان كبوتران جَلدف حرم عشقند و حرم عشق كربلاست. چگونه در بند خاك بماند آن كه پرواز آموخته است و راه كربلا را میشناسد؟ و چگونه از جان نگذرد آن كس كه میداند جان، بهای دیدار است؟
ای جوانمرد بگو كه از كدامین قبیلهای!
اینجا نور راه كربلا میپوید و آن سویتر، دجله و فرات است كه هنوز آبشخور گرگان گرسنهای است كه آب را بر كربلاییان بستهاند و در افق دور، قدس است در اسارت شیطان. ای جوانمرد، بگو كه از كدامین قبیلهای!
و راستی كه راه قدس از كربلا میگذرد. «راه قدس از كربلا میگذرد» یعنی آماده باش تا پای خون و جان. جمجمهات را به خدا بسپار و دندان صبر بر جگر بگذار و مردانه در صف مردان كربلایی بایست تا گرگان گرسنه یزیدی پیكر حق را مفثله نكنند. و یزید مظهر ظلم و ناجوانمردی و نام و ننگ و خشم و شهوت در تمامی طول تاریخ است، همانگونه كه همواره، در تاریخ، صلای «هل من ناصر» امام عشق از جانب كربلا به گوش میرسد. و تو ای جوانمرد، بگو كه از كدامین قبیلهای!
اینجا قافله نور راه كربلا میپوید و آن سوی تر، دجله و فرات است كه هنوز آبشخور گرگان گرسنهای است كه آب را بر كربلاییان بستهاند و ... در افق دور، قدس است در اسارت شیطان. و تو ای جوانمرد، بگو كه از كدامین قبیلهای!
**********
طرفه خرابآبادی است این سیاره زمین، كه از آن دروازههایی به سوی نامتناهی گشودهاند: بیتالله، كلامالله و ... ثارالله.
اقمار منظومه شمسف ایمان را ببین! آنجا، در طواف بیتالله كه حصن ولایت است و حرم امن لاالهالّاالله.
آنجا سایه بیتالمعمور است و زمین و آسمان در این ناكجا آباد به هم میپیوندند؛ یعنی از آنجا، فراتر از نسبت ها، دروازهای به عالم اطلاق گشوده است و ولی مطلق باید از این باب پای به عالم خاك گذارد؛ یعنی علی علیهالسلام باید در خاك كعبه متولد شود.
امام روح قبله و باطن بیتالله است، اما وااسفا كه ظاهرگرایان از كعبه نیز تنها سنگهای آن را میپرستند.
طرفه خرابآبادی است این سیاره زمین ... كه در طواف شمس به سفری آسمانی میرود، هیچ از خود پرسیدهای كه بر گرد آن طواف میكند و شمسف شمس را نیز شمسی دیگر؛
و همه در طواف شمسف عشق، مشكات نخستین، ولی مطلق.
آه ... دریافتم؛ مقصد این سفر آسمانی تویی.
مقصد تویی و آنان تو را رها كردهاند و بر گرد دیوارهایی سنگی میچرخند!
ای همسفر اینجا حیرتكده عقل است، بر گفردة زمین،
در سفری آسمانی با كهكشانها، در سفری آسمانی كه مقصدش با اوست؛
سفری از ظاهر به باطن،
از بیرون به درون.
**********
جلوه ایمان در چشم آسمانیان نور است، و كفر تاریكی. یعنی كه زمین در چشم آسمانیان، آسمانی دیگر است كه سراج منیرش انسان كامل است و تقدیر آسمان ها - با همه آن عظمت كه شنیدهای - در این سیاره خاك تعین مییابد. مگر نه اینكه خلیفه خدا اینجاست؟
عجبا! روح خدا در خاك تعلق یافته است تا انسان خلق شود.
مگر چیست این خاك، كه شایسته تعلق روح است؛ آن روح آسمانی، آیینهدار طلعتف یار؟
خاك تمثیل فقر است و عبودیت، و آن تعلق یعنی كه غنای مطلق در فقر است، و ولایت در عبودیت؛
و ما خَلَقْتف الْجفنَّ و الْافنْسَ افلّا لفیعْبفدون.
پس چون پیشانی بر خاك افتد، كار جهان به سر انجام میرسد و سفر آسمانی زمین به مقصد میانجامد و ففلكف خلقت بر ساحل آرام ابدیت لنگر میاندازد ...
بر كرانه بیكران دارالقرار،
عفنْدَ مَلیكف مفقْتَدفر.
اكنون سر بردار و بنشین و تشهد بخوان، كه هنگام تأمل در مقام شهود است؛ ای همنشین شاهدان!
ذلفكَ یوْمف الْخفلود، در جنت بقای بعد از فنا.
السلام علیك ایها النبی ... آه دریافتم، پس غایت نماز نیز تویی!
ای مقصد سفر آسمانی،
ای روح قبله، ای مجمع جمیع آنچه سزاوار حمد است،
پس غایت نماز تویی!
**********
سرّالاسرار خلقت این سخن است: فَاَحْبَبْتف َان فاعْرَفْ
اما طلعت شمس باید كه از افق شب باشد،
و یوم الدین از افق لیله القدر،
و نور از افق ظلمت، و عشق از افق هجران، یعنی كه باید در عصری ظاهر شود كه فرعون داعیه «اَنَا َربّفكفمف اَلْاَعْلی» سر داده باشد،
و محمد در عصری كه ابوجهل كلیددار خانه خدا باشد،
و كعبه، خانه توحید، در تملیك بتها،
آه از شفق ... و سرخی شفق، آنگاه كه روز به شب میرسد و خورشیدفلق حق در افق خونین عاشورا غروب میكند و ... شب آغاز میشود!
اما دل به تقدیر بسپار،
شب غشوهای است كه اختران امامت را ظاهر كند.
این سرّالاسرار خلقت است و گویی تقدیر اینچنین رفته است كه اسرار فاش شود، اگر چه به بهای سر باختن حسین علیه السلام.
بگذار فاش گفته شود كه آن كه مسجود ملائكه است حسین است و آدم را ملائك از آن حیث كه واسطه خلقت حسين است، سجده كردند؛
و این سجدهای ازلی است؛ میزان حق،
كه ابلیس را از صف ملائكه طرد میكند.
یعنی كه فطرت عالم بر حبّ حسین و ولایت او شهادت میدهد،
و آن پیمان ازلی - اَلَسْتف بفرَبَّكفمْ قالوا بَلی - عهدی است،
كه خلقت از بنیآدم بر حبّ حسین و یاری او ستانده است.
«خون» با حسین پیمان «ریختن» بسته است، «سر» با حسین پیمان «باختن».
دل تو عرصه ازلی خلقت است.
گوش كن كه چه خوش ترّنمی دارد در تپیدن: حسین، حسین، حسین، حسین،
نمی تپد، بل حسین حسین میكند.
كجاست آن كه زنجیر جاذبه خاك را از پای ارادهاش بگشاید و هجرت كند،
از خود و بستگیهایش،
تا از زمان و مكان فراتر رود و خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برساند و در ركاب امام عشق به شهادت رسد؟
و از آن پس دیگر، این باد نیست كه بر تو میوزد،
این تویی كه بر باد میوزی.
و از آن پس دیگر، آن تویی كه بر زمان میگذری،
و آن تویی كه مكان را تشرّف حضور میبخشی.
یعنی نه اینچنین است كه كربلا شهری در میان شهرها باشد،
و عاشورا روزی در میان روزها؛
زمین سراسر پهن دشت كربلاست و كربلا ما را به خود فرا میخواند.
كربلا ما را به خود فرا میخواند.
آری، پیروزی با ماست، چرا با ماست.
كربلا ما را به خود فرا میخواند و آنسویتر، «قدس» است در اسارت «شیطان» ...
و راه از كربلا میگذرد.
این همه را در متن تاریخ بنگر، مبادا غافل شوی و بيانگاری كه زمان بر تو وفا خواهد كرد و نخواهی مرد؛ نه، زمان بر هیچ كس وفا نمیكند، اما با این همه، زمان بر عاشورا مانده است و تو چه امروز و چه دیروز و چه هزار سال دیگر، یا باید كه در قبیله شیطان داخل شوی و به لشگر یزید بپیوندی، و اگر نه، مرد باشی و در خیل اصحاب حسین علیه السلام، پنجه در پنجه ظلم درافكنی و تا پای خون و جان بایستی.
كربلا ما را به خود فرا میخواند و دلهای مشتاق، همچون كبوتران جَلدف حرم در هوای كربلا پر میكشند. گوش كن! به ندای دلت گوش كن كه حسین حسین میكند و اگر تو كربلایی هستی و سینهات فراخنای آسمان كربلاست و تنت قفسف تنگ نام و ننگ و خور و خواب را نمیپذیرد، به قبلهگاه جبهه رو كن و اگر نه، بمان و ننگف ماندن را بپذیر؛ و بدان كه آبف مانده را مرداب میخوانند.
اما اینان كبوتران جَلدف حرم عشقند و حرم عشق كربلاست. چگونه در بند خاك بماند آن كه پرواز آموخته است و راه كربلا را میشناسد؟ و چگونه از جان نگذرد آن كس كه میداند جان، بهای دیدار است؟
ای جوانمرد بگو كه از كدامین قبیلهای!
اینجا نور راه كربلا میپوید و آن سویتر، دجله و فرات است كه هنوز آبشخور گرگان گرسنهای است كه آب را بر كربلاییان بستهاند و در افق دور، قدس است در اسارت شیطان. ای جوانمرد، بگو كه از كدامین قبیلهای!
و راستی كه راه قدس از كربلا میگذرد. «راه قدس از كربلا میگذرد» یعنی آماده باش تا پای خون و جان. جمجمهات را به خدا بسپار و دندان صبر بر جگر بگذار و مردانه در صف مردان كربلایی بایست تا گرگان گرسنه یزیدی پیكر حق را مفثله نكنند. و یزید مظهر ظلم و ناجوانمردی و نام و ننگ و خشم و شهوت در تمامی طول تاریخ است، همانگونه كه همواره، در تاریخ، صلای «هل من ناصر» امام عشق از جانب كربلا به گوش میرسد. و تو ای جوانمرد، بگو كه از كدامین قبیلهای!
اینجا قافله نور راه كربلا میپوید و آن سوی تر، دجله و فرات است كه هنوز آبشخور گرگان گرسنهای است كه آب را بر كربلاییان بستهاند و ... در افق دور، قدس است در اسارت شیطان. و تو ای جوانمرد، بگو كه از كدامین قبیلهای!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۸۸ ساعت 12:5 توسط منصوره محمودی
|
مجنون شدم که راهي صحرا کني مرا